دست دزد را بايد بريد

نميدانم در مملکتی که افراد به نان شبشان هم محتاج هستند نبايد انتظار دزدی داشت؟خواهش ميکنم به سوالم جواب دهيد.دزد در کجا زياد است؟افراد چرا دزدی ميکنند؟اگه الان يه آخوندی يا يک ناصح اينجا بود ميگفت : "انسان مسلمان و با خدا هر چه قدر هم که فقير و تنگدست باشد هرگز دست درازی به اموال مردم نميکند"
والله آدم ميمونه چي بگه .آخه معلم اخلاق گرامي مگه به اين مردم، خدا و فرهنگ داده شد.مگه در راه فرهنگ اين مملكت كاري انجام شد كه حالا انتظار تراوش محفوظات اخلاقي و فرهنگي آنها را داريم؟بر فرض اينكه همه ي اين حرفا رو مردم ميدونند،همه هم با اخلاق و مسلمان واقعي هستند.مگه ميشه همه ي آدم ها رو با يك ظرفيت تصور كرد.مگه همه ميتونن با فقر سر كنن،اگه اينطور بود كه همه راهي بهشت بودن و مقرب درگاه ايزد،اون موقع به شما موعظه گران هم احتياجي نبود.
خدايا من از حقيقت اين قوانين اسلامي بي خبرم.از قابل تغيير بودن و يا نبودن آنها هم اطلاعي ندارم.ولي اينو ميدونم كه بريدن دست يك آفتابه دزد(حتي اگر آفتابه از طلا باشد و يا از ميراث هاي اجدادي ما!!) عقل پسند نيست.شايد اين عمل تنها در پاك كردن صورت مساله و شانه خالي كردن از بيان علل وقوع جرم موثر باشد.
ضمنا در آخر متذكر شوم كه خيلي ها خدائي را كه فرمان به بريدن دست بنده اش ميدهد(حتي اگر دزد ترين آدمها باشد) دوست ندارند.خوب خودتان قضاوت كنيد با اين وضع انتظار نماز خواندن و ديندار بودن جوانان را داريد.
يا بايد مردم را در عقلاني بودن قطع يد راضي كنيد و يا خداي خود را از خداي ملت جدا سازيد.
دير نيست هنوز چند نفري هستند كه به اين موضوع فكر نكرده اند!!
كاش اين جمله را برر روي سينه تمام مسئولين نصب،نه خالكوبي(به سبك غربي!) ميكردند:
اول بايد خودم ،حرفم و عملم را اصلاح كنم



مطلب قبلی هنوز کهنه نشده-حالا حالا ها كهنه نميشه-وقت کردی بخونش.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱


چرا درخت گلابی ميوه موز نميده؟

فقر بيداد ميکنه،پول ندارم،پول نداري،پول ندارد....
گريه ميکنم،زور ندارم فقط گريه مي کنم.
غذا ميخوام،خونه ميخوام،لباس ميخوام
درس نمي خوام،فقط ميخوام زنده باشم.
اگه منو زنده نگه داشتي اونوقت ازم بپرس چرا درخت گلابي ميوه ي موز نميده.
بيکاري بيداد ميکنه،کار ندارم،کار نداري،کار ندارد...
گريه ميکنم،زورندارم،فقط گريه ميکنم.
کار ميخوام،چون غذا ميخوام،خونه ميخوام،لباس ميخوام
درس هم ميخوام،
هم ميخوام زنده باشم،هم ميخوام درس بخونم
اگه منو زنده نگه داشتي اونوقت ازم بپرس چرا درخت گلابي ميوه ي موز نميده.
از تكرار بدم مياد،آخه حال ندارم
اعتياد بيداد ميكنه وآخه من حال ندارم،چون كار ندارم،غذا ندارم،
گريه هم ميكنم ،آخه راهي ندارم.
بچه ها ميميرند،چون معتادند.
فقط مواد ميخوام،ولي پول هم ندارم،چون فقر دارم
اگه منو ترك دادي،اگه بهم كار دادي،اگه منو زنده نگه داشتي اونوقت ازم بپرس چرا درخت گلابي ميوه ي موز نميده.
من تن فروشم چون پول ندارم ،آخه من بيكارم.نه نه،الان ديگه كارم دارم
پس الان دو تا چيز دارم يكي كار يكي هم اعتياد .
زندگي ندارم.من گريه ميكنم چون زور ندارم.
بيائيد منو بخريد.شايد كار ايجاد شه،آخه من حال ندارم،آخه كار ندارم.نه باز يادم رفت كار دارم.
تو منو زنده نگه دار درس خوندن پيش كشم.فقط يه كاري كن كه كار جديد پيدا كنم بعد اگه خواستي در مورد درخت گلابي از من بپرس.
من فراري ام.آخه محبت ندارم.خيلي رمانتيكم،نه؟
پول هم ندارم چون كار ندارم.بابام؟اونم بيكاره.مامانم هم همينطور
من با اونا تفاهم ندارم.
من فقط گريه بلدم،چون زبون ندارم.داد زدن هم بلد نيستم چون حال ندارم.
من هنوز تن فروش و معتاد نشدم.
اما تصميم دارم بعدا بشم.
چون كار،پول ندارم.زبون هم همينطور.
براي هميناست كه فرار كردم.
هر وقت منو گرفتي،بيا از من بپرس چرا درخت گلابي ميوه موز نميده.
من دين هم ندارم.چون حال ندارم.
خدا رو دوست دارم و لي اون منو دوست نداره چون من دين ندارم.
آخه دين براي چي؟وقتي كار ندارم،پول ندارم،زبون هم ندارم.يعني زنده نبودن ،مردن.
آدم مرده كه دين نميخواد.
هروقت به من كار و پول ... نه نه ،هر وقت به من زندگي دادي ،اونوقت دين دارم.
حالا اگه خواستي در مورد درخت گلابي و ميوه اش واست توضيح بدم.
من فرهنگ ندارم،چون ادب ندارم.
تقصير من نيست ،آخه تو ايران زندگي ميكنم.
قبلنا هم تو كوچه بازي ميكردم و فحش هاي زشت ياد گرفتم.ميخواي چند تاشو بشنوي.
ولش كن همش رو بلدي.آخه ما هم ميهنيم.
هر وقت منو با ادب كردي،من و اطلاعاتم در خدمت درخت گلابي هستيم.
من رفيق ندارم،چون پول ندارم،خونه ندارم،لباس و كار و ادب ندارم.
معتاد و تن فروش هم هستم.
اگه رفيق داشتم خيلي خوب بود،آخه به من كمك ميكرد،پول ميداد،كار ميداد.
اونوقت ميتونستم به سوالت در مورد درخت گلابي جواب بدم.
من زبون ندارم،زور ندارم.
مغز دارم ولي فكر ندارم.
من ترس دارم،چون همه مردن،يا همه رو بردن تا لولو بخره.
من از لولو ميترسم.كوچيك بودم ،مامان و بابام اينو بهم ياد دادن.
آدم از گرسنگي بميره بهتره تا بره پيش لولو.
شايد هم زبونم رو دزيدن.
براي همينه كار ندارم.
من ميترسم چون زنده نيستم.
اگه زنده بودم به سوالات در مورد درخت گلابي و ميوه موز جواب ميدادم.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱


حرف هاي تكراري ۲

اين بحث محرم و سينه زني و ... هم براي ما داستاني شده.مثلا بخش روزنامه نگاريه،ما يه اشتباهي کرديم و موضوع محرم رو جلو انداختيم.از در و ديوار ايميل و مطلب ميرسه،دوستان هم ما رو از نيش و کنايه هاشون بي دريغ نمي ذارن.خدايا با چه زبوني بگم ،محرم ماه امام حسينه،به خدا امام حسين امام سومه،به خدا من شيعه هستم،به خدا همه ي اين حرفا رو که ميگيد ميفهمم اما ... .
ضمنا من و مانی عزيز و بقيه دوستان ميريم مطالعه ميكنيم(همون يكي دو روز سال) ،رضا جان تو هم در مراسم شركت كن(اينم همون يكي دو روز سال) ،آخر ببينيم كي به رمز عاشورا رسيد و موضوع رو فهميد؟خوبه؟(تو رو خدا رضا نگو كه مطالعه هم ميكني و گرنه اين مطلب مثل فيلم موميائي تا شماره ۳ و ۴ ادامه پيدا ميكنه!)
آها يه نكته هم در مورد اون حرف رضا بگم كه گفت منظور از اين مراسم يادآوريه و ...
اولا مراسم يادآوري تو اين زمونه با سر و صدا جز اينكه دوستداران حسين رو كم كنه فايده اي نداره(به جمعيت همين دسته ها و هيئت هاي امسال توجه كنيد).
ثانيا، كار امام حسين فراموش شدني نيست .به ياد كوروش و منشور جهانيش بيفت،هنوز بر سر زبان هاست،هنوز در سارمان ملله،هنوز تو كتاب ها مينويسند،هنوز از مطالبش استفاده ميكنن.حالا ببين تو سال براي تولد و يا مرگ كوروش چند تا مراسم گرفته ميشه؟[چي ،شنيدم گفتي هيچي!]


نميدونم،خوب اگه تا حالا باز هم رضا مسلكان (رضا منظور دوستم) منظورم رو نگرفن، اميدوارم منظورم رو بتونم با دعاي زير بيان كنم.
"خدايا به من قدرتي ده تا به جاي کوفتن بر سر و سينه خويش،بر سر و سينه يزيديان و نا اهلان بكوبم،باشد كه ادامه دهنده راه حسين باشم نه غم خورنده ي دوري او."

والسلام

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱


مطلب خصوصی نيست اما فقط رضا بخواند!

با سلام به همه
از اين که چند روز نبودم معذرت ميخوام.به خدا اکانتم تموم شده بود و عازم ولايت بودم.

ضمنا به دوست خوبم آقا رضا (مراجعه به ايده در مطلب حرف های تکراری) پيشنهاد ميکنم که به همون وبلاگ دوست عزيز که گفته از دانشگاه فنی بابل هست مراجعه کنند.فکر کنم جوابشون رو ميگيرند.
يه چيز کوچولو بگم ، رضای عزيز يقين داشته باش در زمانی که مردم قمه ميزدند آن را سنت و موجب خشنودی پيامبر و ائمه ميدانستند. قمه زدن در آن زمان حتما اين کراهتی را که در زمان ما از اين عمل تصور ميشود نداشت.به چند سال ديگر فکر کن با تکامل انسان ،زشتی های دلفريب و عقل کور کن کم کم مانند تفاله ته نشين خواهند شد.مواظب باش از کاروان تکامل عقب نيفتي.ضمنا تحريف های عاشورا بسيار بزرگتر از آنند که تصور ميکنی. کسی هم منکر سينه زدن نيست تنها اشکال اين است که در سينه زدن چيزی را نمی يابم که بدون آن نتوان به حسين دست يافت.
سنت های مضر مانند قمه زدن را بايد دور ريخت.حال هر کس تصوری از زيان يک سنت دارد.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱


عقده

چند وقتی بود که نوشتن يه مطلب مثل عقده برام سنگينی ميکرد.موضوع برميگرده به ۱۶ آذر امسال.روزی که شور و شوق مبارزه در دانشگاه ها به نقطه اوج رسيده بود.دانشگاه های زادگاه من (تهران) حماسه ای به ياد ماندنی به جای گذاشتند و نشان دادند که دانشجو هنوز نمرده.
از سوئی ديگر دانشگاه اقامتگاه فعلی ام در خوابی فرو رفته بود(و هنوز هم فرو رفته) که غرش شيران دانشگاه تهران و امير کبير و اصفهان و تبريز و .... نيز نتوانست آن را بيدار كند.شايد هم تكان خوردن مرده اي در گور انتظار معقولانه اي نباشد.
نميدانم مسئولين کانون ها و انجمن ها در دانشگاه ما جز کنسرت گذاشتن و بليط فروختن و سرگرم كردن بچه ها براي ساعاتي كار ديگري بلد هستند يا نه؟(به شرکت کنندگان در اين کنسرت ها بر نخوره من هم وقت کنم تو کنسرت ها شرکت ميکنم اما هر چيزی نکوست در جای خودش)
اين کاريکاتور هم که توسط دوست عزيزم کشيده شده پيشکش تمام آنهائی که دانشجو هستند و دانشگاه آنها شبيه به يکی از اين هاست.



  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱


ايران ايران اي مهد دليران يا يه چيزي تو همين مايه ها

لعنت به اين شانس.موقعی که تب روزنامه نگاريم ميگيره ،حال وبلاگ نوشتن ندارم.موقعی هم که ياد خاطرات و درد دلام می افتم ،يه جوری ميخوام به همه بگم.اما مثلا تو ليست روزنامه نگارا هستم.پس بی خياله درد دل اين خبر توپ رو که قبلا هم شنيديد يه بار ديگه بخونيد.

"مهندس حسني مدير عامل شركت خدمات انفورماتيك در بازديد جمعي از كارگزاران بورسي و مديران شركت هاي سرمايه گذاري از سايت ماهواره اي اين شركت با بيان اين مطلب گفت :شرکت خدمات انفورماتيک در آغاز سال ۱۳۸۱ و پس از چند جلسه در خدمت مرجع عالی قدر حضرت آيت الله رضوانی و تشريح ابعاد مختلف کارت اعتباری ،موفق به دريافت حکم شرعی برای استفاده از کارت اعتباری در چارچوب عقود بانکداری اسلامی شد.مدير عامل شرکت خدمات انفورماتيک با تشريح برنامه ريزی های انجام شده در اين زمينه از جمله دريافت حکم شرعی ،مجوز قانونی و انعقاد قرار داد با بانک صادرات به عنوان منبع اعتبار گفت : از ابتدای سال ۱۳۸۲ اقدامات عملی در اين زمينه آغاز خواهد شد"
هفته نامه عصر ارتباط شماره3

واقعا حرف جالبيه.با اين سرعتي كه دارن پيش ميرن،فكر نكنم چشم ما به جمال كارت هاي اعتباري روشن شه.اميدوارم نسل هاي بعد از اين امكانات حداكثر استفاده رو بكنن.
وقتي از سال 81 تا حالا مشغول راضي كردن مرجع عاليقد آيت الله رضواني بودن ،واي به حال وقتي كه بخوان اين فكر رو عملي كنن.ما كه چشممون آب نميخوره.اما اميدوارم اشتباه كنم و لا اقل ايران از يه لحاظ مثل بقيه كشورا شه.فعلا كه سرزمين ما در دنيا حكايت مريخه براي كره زمين.از همه جهت متفاوت .از روابط اجتماعي و طرز تفكر گرفته تا معنويات و سياست.كاش اين تفاوت در جهت پيشرفت بود(نميدونم خودتون نظر بدين تو روزنامه هاي ما تازه بحث اينه كه بانك هاي ما متصل به بانكداري جهاني بشن يا نه والله آدم ميمونه چي بگه؟)
تو هفته آينده يه مقاله توپ در مورد تفاوت ايرانيها با بقيه تو همين وبلاگ بيريخت بخونيد.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱


حرف های تکراری

ماه محرم شروع شد.ماه امام حسين،ماه حرام،شروع سال جديد عربی و جشن سال نوی آنها.واقعا تناسبی می بينيد.ماهی که شروع شادی سنيان و آغاز عزاداری شيعيان است ،همان عزاداری براي امام حسين،براي امامي كه تنها ماه محرم به ياد او مي افتيم.عزاداري براي امامي كه اگر اعمال ما را در طول سال ميديد(كه مطمئنا ميبيند)در همان ماه محرم و هنگام گريه و زاري، گزدن ما را ميزد.جوک نميگويم،خواهشا لحظه ای فکر کنيم برای چه سياه ميپوشيم،براي چه گريه ميكنيم و زنجير بر شانه ميزنيم.براي امام حسين!!!
كاش به جاي سياه پوشيدن ،لباس سياه قلب خود را در مي آورديم.كاش به جاي گريه ،بر حال او خنده و بر اعمال خود زار مي زديم.كاش به جاي اينكه زنجير بر اشرف مخلوقات بزنيم،سعي مي كرديم بي زنجير انسان باشيم.حرف ها تكراريست نه؟مطمئن باشيد 1400 سال است كه اين حرف ها گفته شده اما من و تو تنها به فكر لباس سياه، زنجير ،دسته ، نوحه،گريه و گذران وقتي در جمع دوستان بوديم.(باز جاي شكرش باقيست كه دوران قمه و قفل و زنجير به خود زدن و بستن به سر آمده).
تا حال شده به اين فكر كنيم كه چرا هنگام تولد امام حسين جشن نميگيريم.چرا هنگام آغاز حيات يك جوانمرد،يك مبارز،يك تشنه راه حق شادي نمي كنيم.آيا ما را تنها براي گريه و زاري ساخته اند آن هم فقط براي رفع تكليف؟چند درصد از ما در طول سال به امام حسين فكر كرده ايم و به دور از احساسات، اعمال او را تحليل كرده ايم.تا بتوانيم مثل او باشيم و مثل او عمل كنيم.
مطمئنا زمانه ما مانند حسين بسيار دارد،لازم نيست در تكيه ها دنبال مشابه وي بگرديم .مطمئنا نمي يابيم .حسين مسلكان را در جائي بايد جست كه پاي من و تو به آنجا نرسيده.<<سيرت بين تواند ديد آنچه را كه من و تو در صورت نميبينيم.>>مطمئنا مقياس، ميزان اشك يا شدت رنگ سياهي لباس و يا بزرگي دسته و هيات نيست.(توجه كنيد صداي طبل و دهل هم ميزان سنجش نيست).در تسبيح و تعداد ركعت نماز نيز جستجو نكنيد.
مقياس تنها خوبيست .چيز ديگري اضافه نكنيد فقط خوبي...(فكر كنم به راحتي دست يافتنيست!)
فكر ميكنم با اين حرفا مساله عيد نوروز ما و تلاقي آن با ماه محم هم حل شده باشد؟اگر شما نظر ديگري داريد منتظرم...

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱


دانشگاه فني بابل و نشريه ها

واقعا عجيبه،در حالي كه در همه دانشگاه ها روز به روز مجله زائيده ميشه ،تو اين دانشگاه وارفته،نشريه جديد كه منتشر نميشه هيچ،همون ورق پاره هاي قديمي(مثل نشريه خودمان )هم سال به سال بيرون مياد.
انجمن اسلامي كه رسما تعطيله،شايد هم منتظر حكم اعدامي يا زنداني و يا دستگيري دانشجوهاست، تا شروع كنه به كاغذ چسبوندن به در و ديوار و امضا و راي گرفتن از بچه ها.
نشريه شون هم كه نايابه!پس بي خيال انجمن.
كانون هاي دانشگاه هم كه فقط تو كار شادي و تفريح و اينجور مسائلند،ضمنا در راه هموارسازي فرهنگ استفاده از تجمع هاي شادي بخش(همان كنسرت!)از تلاش بي وقفه خود لحظه اي دريغ نميكنند.بعضي وقت ها هم براي تفنن به تاسيس نشريه فكر ميكنند(توجه كنيد فقط فكر ميكنند).
پس ميمونه دانشجوياني كه كله ها شون بوي قرمه سبزي ميده و يا پول و وقت اضافي دارند كه الحمدلله توي دانشگاه ما ناياب هستند(قابل توجه فيزيكدانان : در دانشگه فني مهندسي بابل آب در 900 درجه هم به بخار تبديل نميشه ،اصلا حالت بخار در دانشگاه ما موجود نيست)
آها يه نشريه ژيگول هم تو دانشگاه داريم كه توش ژتون چاي داره ،گفته كه به ما گير نميده و خواسته به ما حال داده باشه،خوب ديگه چي ميخوايم؟
خلاصه دانشگاه ما فقط يه نشريه باحال ،مردمي،اصول گرا! و ... داره كه اون هم نشريه ماست.فقط يه عيب خيلي كوچيك داره(تاكيد ميكنم خيلي كوچيك)،اونم اينه كه مثلا مطالب رو حول و حوش 16 آذر ميگيره ،بعد هم مي مونه تا مطالب بيات شه،نزديكاي عي(شايد هم بعد از عيد)هم تازه تصميم ميگيره چاپش كنه.خودتون قضاوت كنيد تو اين دانشگاه غير از درس نخوندن چه فعاليت ديگه اي ميشه انجام داد؟

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۱


انتخابات شورا ها

با سلام و پوزش از اينکه چند وقتی نمی نوشتم و وبلاگ به روز نبود.(دانشجويی و مسافرت و خونه و اين حرفا ديگه!!)


انتخابات شورا ها هم برگزار شد .تهران هم شاهد ضابع ترين صحنه های تاريخ بود.نميدانم روي هم رفته پنجاه هزار نفر رای دادند يا نه ولی اينطور که دوستان و برخی روزنامه ها ميگويند،انتخابات تهران خيلی بی حال بود.مطمئن باشيد تحولی صورت گرفته و در آينده اين تحول بيشتر مشهود خواهد شد.حجم تبليغاتی و عکس های خوش تيپ محسن سازگارا بر خيال مسند شهردار تهران (كه كاش عملي شود) و شعارهاي عجيب و غريب را به ياد بياوريد.بعد هم با خود بگوييد اينجا ايران است.فكر نكنم ترادفي بين اين دو پيدا كنيد.كار به جائي كشيده شده بود كه رسما حرف هائي در اين تبليغات خوانده و شنيده ميشد كه حتي در كشورهاي پيشرفته دنيا نيز هنوز اجرا نشده.شعار هاي" آزادي" ،"بوسني پيشكش و ..."و"فارغ از هر زنده باد و مرده باد ..." و "شهر الكترونيكي "و ... از جمله حرف هاي عجيب غريب ،بيسابقه ،بي ربط به شورا ها بود كه تنها و تنها جنبه تبليغاتي داشت.مطمئنا اگر اين حجم تبليغات در شورا هاي قبلي صورت ميگرفت ديگر هيچ كس در خانه نمي ماند و همه پاي صندوق هاي راي ميرفتند.اما امروزه چه شده كه با اين موج تبليغ آن اكثريت خاموش ،بيشتر و خاموش تر شده.واقعا بايد خوشحال بود يا ناراحت؟آينده چه ميشود؟حربه انتخابات رئيس جمهوري و مجلس در آينده چه خواهد بود؟
به اين فكر كنيد كه خوش تيپ ها،كت و شلواري ها،كرواتي ها در اين انتخابات بيشتر بودند.يعني ... .نه نه زهي خيال باطل

فارغ از انتخابات شورا ها ،به انتخابات بعدي فكر كنيم كه ميخواهيم چه كار كنيم؟حداقل در راي دادن يا ندادن هماهنگ باشيم كه ضرر يا سود حركت ما مشهود تر به نظر برسد.از الان فكر كنيم تا عجولانه تصميم نگيريم.(به زبان ساده تر جو ما را نگيرد)مثل همان حركتي كه در 2 خرداد انجام داديم و 18 خرداد 4 سال بعد به اميدهاي خام آن را تكرار كرديم و يك نفر را شناختيم و فهميديم كه
"وقتي دست و پاي همه بسته است پيامبر تنها با معجزه ميتواند كاري انجام دهد نه با پند و موعظه"

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۱


من ديگه هستم

سلام
اين دفعه از مقاله پقاله خبری نيست،در عوض دو تا نکته مهم دارم که نظر شما رو به خوندنش جلب ميکنم.
اول:الان دو هفته ميشه که اين وبلاگ بی رنگ و رو راه افتاده،کلی اين در اون در زدم تا خواننده پيدا کنم(يه سری که رفقا بودن و حسابشون جداست) اما خيلی عجيبه،کسانی که برای من نظر مينويسن همونائی هستن که من هر روز به اونا سر ميزنم .اما دريغ از يه جوانمرد(يا جوانزن!)که اين عمل فردين گونه ی مارا جبران کند.يعني هر روز به ما سر بزند.اميدوارم همه به هم سر بزنيم اونم نه فقط يه بار بلکه هميشه.(حالا هر روز نشد مهم نيست!).
دوم.انتخابات شورا نزديکه اگه واقعا به اين کانديداها اعتقاد داريد برين رای بدين ولی مطمئن باشيد که هيچ کانديدی نيست که ما به اون بيشتر از خاتمی(که بهش اعتقاد داشتيم) ايمان داشته باشيم.حالا فکر کنيد خاتمی به اون بزرگيش با بيست ميليون رای پس از اين مدت طولانی چه کرد اين ضعفای کانديد ميخواهند چه کار کنند؟(دوستی ميگفت خاتمی يه کار بزرگ کرد اونم اينکه تا مخالفش حرف ميزدن ميگفت ميخوام استعفا بدم ولی دريغ...)از اين حرفاي بد و بدتر و وظيفه و ... را بذاريد كنار.براي هر كاري فكر كنيد.يا قوي برين راي بدين و يا .... .


در آخر هم از مدير گروه روزنامه نگاران تشکر ميکنم که اين وبلاگ حقير را در بين وبلاگنويسان بزرگ و در فهرست كاربران درج کرد.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱


ملت رنگارنگ

تا حالا به اين موضوع فکر کرديد که مردم ما چند رنگند؟نميدونم اگه يک کم تاريخ مطالعه کرده باشيم ميفهميم که اکثريت مردم ما را بادی ها تشکيل ميدهند.از تفکر غالب ملت خبر ندارم ،اما مطمئنم اين تفکر غالب ثابت نيست.اين مردم همانهائی بودند که برای شاه مخلوع نيز تجمع ميکردند و بعد ها بر عليه وی انقلاب کردندو امروز هم در تظاهرات اين گرو ه و هم آن گروه شرکت ميکنند.حتي در برخی ميتينگ های ممنوعه نيز شرکت ميکنند.همين ها در ۲۲ بهمن به نفع نظام راهپيمائی ميکنند.اشتباه نکنيد ،مردم را از هم جدا نکنيد،نگوئيد اينها ،آنها نبودند.۱۸ تير را بخاطر نمی آوريد چقدر جمعيت در آن هفته در شهر شلوغی به پا کردند،همه را که نميتوان معاند ،مشرک ناميد.کمی فکر کنيم ما که هستيم؟چه هستيم؟يعنی ما اينقدر فراموشکار و سطحی نگر هستيم که زود جو ما را ميگيرد؟خواهش ميکنم حداقل تو خواننده،روی عقيده ات -هرچه که ميخواهد باشد-پافشاری کن و از آن دفاع کن.به اميد روزي كه همه يك رنگ شوند نه از لحاظ عقيده بلكه در عمل.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱


جمله های قشنگ

اين بار يک مطلب از ماه نامه گزارش شماره ۱۴۳ نقل ميکنم که در نوع خود جالب است.متن اول را بخوانيد و به جنگ زرگري در انتخابات شوراها فكر كنيد.متن دوم هم بخوانيد و به هيچ چيز فكر نكنيد!

"در حالي كه تقريبا همه مسئولان كشور ناراضي هستند و همگي از هم انتقاد ميكنند،هر يك مسئوليت خرابي را به گردن ديگري مي اندازد،اما در مراسم ها همگي دور هم جمع شده و به خوبي و خوشي بر سر يك سفره(سفره ملت)طعام زندگاني تناول مي كنند"

اتفاقا چند وقت يش در همين ماهنامه گزارش سرمقاله جالبي با نام "چند درصد مردم مي گويند خدا پدر شاه را بيامرزد" وجود داشت.در جواب اين سوال ممكن است از افراد مختلف درصد هاي مختلف بشنويم ،اما ميانگين كاملا روشن است و نياز به بيان آن نيست.خدا كند سايتي،وبلاگي،كوفتي،زهرماري پيدا شود كه اين آمار را هم بگيرد.خدا را شكر هر آماري بخواهيم در اين تارنما ها پيدا مي شود.

  
نویسنده : ذهن آبي ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱